محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

467

خلاصة الحكمة ( فارسى )

« گ » گَر : ( پسوند ) . اين كلمه به صورت پسوند صفت فاعلى در آخر اسم معنى آيد ، مانند : پيروزگر ، دادگر ، بيدادگر ، خنياگر و رامشگر . « 1 » بعض لغاتى كه به « گر » ختم مىشود مبالغهء در كار را مىرساند و گاه عمل و شغل از آن فهميده مىشود ، مثلًا ستمگر شخصى است كه ستم بسيار از او سر زند . « 2 » گَر : ( حرف ربط و شرط ) . مخفف اگر ، و كلمه شرطيه است . گر : ( ا ) . مقصود و مراد . ( برهان ) . گَر : ( ا ) . در استعمال قدما به معنى بيمارى مشهور است و در تداول امروزى ، به معنى مبتلاى بدان بيمارى است به جاى گرگن و گرگين . مرضى است كه موى ها را بريزاند و بدن خاصه انگشتان خارش كند و مجروح شود و آن را به عربى جرب گويند و سرايت كننده است به ديگرى . ( آنندراج جرب كه به پارسى گر گويند از خونى غليظ و عفن تولد كند كهنه كه برگ‌ها اندر گرد آمده باشد و طبيعت آن را به ظاهر تن دفع مىكند . و گر دو گونه باشد خشك باشد و تر . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ) . گَردِ آسيا : ( تركيب اضافى ، ا مركب ) . ر . ك - : غبار الرحى . گوشت : ( ا ) . لحم . ماده اى نرم و سرخ و گاه سفيد كه استخوان‌هاى اندام آدمى و ديگر جانوران را پوشاند محتوى عروق و اعصاب و عامل جريان خون و به پوست بدن پوشيده شود . قسمت نرم محاط به پوست از آدمى و جانوران و پرندگان و ماهيان ، و بيشتر به مصرف تغذيه رسد . ماده اى نرم و سرخ كه استخوان بدن را مىپوشاند و پوشيده مىشود از پوست بدن . ابو الخصيب . ابو كامل . ( مهذب الاسماء ) . اخاضِر . بَضيع . خَيْزَبة : گوشت پاره . عَرين ، عَلاق : گوشت پاره . عُلقة : گوشت پاره . قَطام . كَتال . كِدْنة . لَحْم . لَكّ . لَكيك . ( منتهى الارب ) . « ل » لادِغ : ( ع . ص ) . گزنده . نام دردى است كه پوست را مىگزد چنان كه مار و كژدم مىگزد . ( غياث ) . بعض شارحان نصاب نوشته‌اند كه به ذال معجمة و عين مهمله نام دردى است كه صاحبش پندارد كه كسى از آتش مىسوزد . ر . ك - : لاذع .

--> ( 1 ) . دستور زبان فارسى پنج استاد ، ج 1 ، ص 48 . ( 2 ) . همان ، ص 50 .